سلام به همگی دوستای خوبم .
خیلی وقت بروز رسانی نکردم.ایران بودم بعد از چند سال و دوباره برگشتم اینجا.
خیلی خوشحالم از اینکه بعد از مدتها براتون می نویسم.همتونو دوس دارم و همتونو
به یاد دارم.به امید روزی که دوباره دلم بخواد و حس نوشتنم بیاد ! :)
یه بوس کوچولو و بدرود همگی ...
+
نوشته شده در
90/07/23ساعت 21:32 توسط بردیا
|
سندرم استكهلم چيست؟
سندرم استكهلم (بيماريي كه بسياري از ما ايرانيان به آن مبتلا هستيم و خبر نداريم)
«سندرم استكهلم» نوعي پاسخ فيزيولوژيك «گروگان» هاي ربوده شده است. برخلاف انتظار، نشانه هايي از همدردي و حس وفاداري در آنها نسبت به آدم رباها ديده مي شود. «گروگان» ها حتي ممكن است با وجود خطراتي كه تهديدشان مي كند، به صورت اختياري خود را تسليم آدم رباها كنند.
اين سندرم در موارد ديگري مثل همسرآزاري، تجاوز و يا سو» استفاده از اطفال هم ممكن است ديده شود. اما چرا اين سندرم «استكهلم» ناميده مي شود؟ درسال 1973م، از يك بانك در «استكهلم» سوئد، سرقت شد. دزدها چند نفر از كارمندان بانك را چند روزي به گروگان گرفتند. برخلاف انتظار، گروگان ها از نظر احساسي جذب دزدها شدند و حتي بعد از آزادي از آن ها دفاع كردند و حاضر نشدند عليه آن ها، شهادت بدهند. بعدها، يكي از دزدها با يكي از خانم ها كارمند ازدواج كرد! مثال مشهور «سندرم استكهلم»، مورد ربوده شدن «پتي هرست»، دختر يك ميليونر است. او بعد از دزيده شدن، با آدم ربا سمپاتي پيدا كرد و حتي بعدها در يك سرقت با او همكاري كرد! اما مورد ديگر، داستان «ناتاشا كامپوش»، يك دختر 10 ساله اتريشي است كه در 10 سالگي ربوده شد و به مدت هشت سال در اسارت بود، تا اينكه بعد از حمله پليس، توانست فرار كند. نشانه هايي از «سندرم استكهلم» در اين دختر ديده مي شود چراكه بعد از خودكشي آدم ربايش او به شدت اندوهگين شد...
منبع: اینترنت
+
نوشته شده در
90/01/05ساعت 19:46 توسط بردیا
|
حميد مصدق
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما
سيب نداشت
پاسخ فروغ فرخ زاد
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي
باغبان باغچه ي همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده به تو
پاسخ عشق تو را
خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده
از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه ي تلخ تو را
و من رفتم
و هنوز سالهاست
كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق در اين پندارم
كه چه مي شد
اگر باغچه خانه ما
سيب نداشت
+
نوشته شده در
89/11/06ساعت 15:24 توسط بردیا
|
بخشی از خاطرات «واریس دیری» :
«…آن شب، هیجان زده بیدار ماندم. ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است.هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانیکه تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی می داد و سیاهی آسمان به خاکستری میگرایید. او با اشاره به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتوی کوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا میدانم چرا دختران را صبح زود با خود میبرند .
میخواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود، آنها را ببرند تا صدای فریادشان شنیده نشود. در آن لحظه، هر چند گیج بودم و به سادگی آنچه میگفتند انجام می دادم.
ما از محلی که زندگی میکردیم دور شدیم و به سمت دشت رفتیم. مادرم گفت: «اینجا منتظر میمانیم»، و ما بر روی زمین سرد به انتظار نشستیم. آسمان کم کم روشن میشد؛ به سختی اشیاء را می شد تشخیص داد. خیلی زود صدای لخ و لخ صندلهای زن کولی را شنیدم. مادرم نامش را صدا کرد و گفت:«خودت هستی؟»
« بله اینجایم»
هنوز هیچ چیز نمی دیدم، فقط صدایش را شنیدم. بدون اینکه نزدیک شدنش را بینم، ناگهان او را در کنار خود حس کردم. او به سنگ صاف و بزرگی اشاره کرد و گفت:«آنجا بنشین».
نگفت چه اتفاقی میخواهد بیفتد. نگفت بسیار دردناک است، فقط گفت: تو باید دختر شجاعی باشی. کارش را مثل یک جلاد شروع کرد.
مادرم پشت سرم نشست و سرم را به سینه اش چسباند. پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درختی را که در دست داشت بین دندانهای من گذاشت .
گفت:«گازبزن».
از ترس خشک شده بودم…
من به میان پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی -شبیه بقیه پیرزنان سومالیایی بود- با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود، همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای- با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. نگاهش ماننده نگاه مردهای بود که هنوز چشمهایش را نبسته باشند .
دستهایش داخل کیف دستی اش که از جنس گلیمهائی بود که روی آن میخوابیدیم در جستجو بود. چشمانم روی کیف دستی میخکوب شده بود. میخواستم بدانم با چه چیزی میخواهد مرا ببُرد. یک چاقوی بزرگ را تجسم میکردم، ولی او از داخل آن کیف، یک کیف کوچک نخی بیرون آورد. با انگشتان بلندش داخل آن را گشت و بالاخره یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید. به سرعت تیغ را از این رو به آن رو چرخاند و امتحان کرد. خورشید به سختی بالا آمده بود. نور به اندازهای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزئیات. خون خشک شدهای را روی لبه دندانه دار تیغ دیدم. روی تیغ تف کرد و با لباسش آن را پاک کرد. همچنان که آن را به لباسش میسابید، دنیای من ناگهان تاریک شد. مادرم دستمالی را روی چشمانم انداخت .
چیزی که بعد از آن حس کردم بریده شدن گوشتم، آلت تناسلیم، بود. صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم میشنیدم
وقتی به گذشته فکر می کنم، نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برایم افتاده است. همیشه فکر میکنم درباره کس دیگری سخن میگویم. نمی دانم چگونه احساسم را بیان کنم تا بتوانید آن را روی بدن خود حس کنید. مثل این بود که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند. با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن است .
من حتی کوچکتری حرکتی نکردم، زیرا «امان» [ خواهرم] را به یاد داشتم و میدانستم هیچ راه فراری وجود ندارد. فکر میکردم اگرتکان بخورم درد بیشتر میشود. فقط پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد. از حال رفتم…
وقتی بیدار شدم گمان میکردم تمام شده است، ولی بدتر از زمان شروع بود. چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک مقداری خار درخت اقاقیا را کپه کرده بود. او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی از سوراخها رد کرد تا مرا بدوزد. پاهایم کاملا بیحس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو میکردم بمیرم. مادرم مرا در بازوانش گرفته بود- برای آنکه آرام بگیرم به او تماشا میکردم…
چشمانم را باز کردم. آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیک صخره خوابانده بودند. پاهایم از مچ تا ران با نوارهایی از پارچه به هم بسته شده بود، به طوریکه نمی توانستم حرکت کنم. من اطراف را به دنبال مادرم نگاه کردم، ولی او رفته بود. سنگی را نگاه کردم که مرا روی آن خوابانده بودند. از خون من خیس بود. مثل اینکه مرغی را در آنجا سر بریده باشند. تکههایی از گوشت تنم، آلت تناسلیم، آنجا افتاده بود، دست نخورده، زیر آفتاب در حال خشک شدن بود .
دراز کشیدم، به خورشید که حالا دیگر بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم. هیچ سایهای اطراف من نبود و موجی از گرما به صورتم سیلی میزد. تا اینکه مادرم همراه با خواهرم برگشت. مرا به سایه یک بوته کشاندند. این یک سنت بود. یک سر پناه کوچک زیر یک درخت آماده کرده بودند، جایی که من تا زمان بهبودی استراحت کنم. چند هفته، تنهای تنها، تا کاملا خوب شوم.
فکر کردم عذاب تمام شده، اما هر بار که خواستم ادرار کنم درد شروع میشد. حالا میفهمیدم چرا مادرم میگفت زیاد آب و شیر ننوش. مادرم اخطار کرده بود که راه نروم. بنابراین نمی توانستم طنابهایم را باز کنم. چون اگر زخمها از هم باز میشد، کار دوخت و دوز باید دوباره انجام میگرفت .
اولین قطره ادراری که از من خارج شد، انگار اسید پوستم را میخورد. وقتی زن کولی مرا دوخت، فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون- در زمان پریودی- باز گذاشته بود. این استراتژی خردمندانه، تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد یک باکره تحویل گرفته است .
هر هفته مادرم معاینه ام میکرد تا ببیند کاملا بهبود یافته ام. وقتی بندهایم را از پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم. یک تکه پوست کاملا هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود. مانند یک زیپ، که آن زیپ کاملا بسته شده بود. اندام تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود تا هیچ مردی تا شب عروسیم نتواند با من باشد…زمانی که شوهرم با یک چاقو یا به زور آن را از هم میدرید...
منبع > نامعلوم
+
نوشته شده در
89/10/14ساعت 14:34 توسط بردیا
|
ما در این شهر ازموده ایم بخت خویش ,
باید ...
*نوشتم که به حرفت مثل حرف یک برادر بزرگتر گوش کرده باشم.همین.
+
نوشته شده در
89/06/02ساعت 10:52 توسط بردیا
اگه تا 3چار ماه دیگه یه اتفاقی بی افته می ام و قصه ی زندگیم رو می نویسم...
+
نوشته شده در
89/03/18ساعت 8:57 توسط بردیا
به خیلی یاتون سر نزدم خیلی وقته ... می دونم,می دونم ... منظورمم از کلام آخر همونطوری که واضحه به روز رسانی آخره ... دلیلشم بر می گرده به یک اتفاقی که اصلآ 1% هم منتظرش نبودم که به کلی مسیر زندگیم رو عوض کرد...البته الان نه خوشحالم نه ناراحت از این اتفاقی که نمی تونم توضیحش(!) بدم براتون اما خوب شاید در اینده فکر کنم اتفاقه خوبی بود...نمی دونم خوب بود یا نه فقط اینو می دونم که اصلآ دلم نمی خواست تغییر اساسی تو زندگیم ایجاد شه چون همینطوری خیلی راحت بودم ...
به حر حال ...
مردی تخم عقابی را پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با
بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان
کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند. برای پیدا کردن کرمها و حشرات، زمین را
می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد.
سالها گذشت و عقاب پیر شد.
روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با
شکوه تمام، با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید:" این کیست؟"
همسایه اش پاسخ داد:" این عقاب است _ سلطان پرندگان. او متعلق
به آسمان است و ما زمینی هستیم."
عقاب مثل مرغی زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.
منبع : نامعلوم
به امید روزای بهتر ...
+
نوشته شده در
89/03/05ساعت 21:48 توسط بردیا
چن وقت پیش , حالا چطوریشو یادم نمی اد یه فایل متنی فشرده ی 3 چار صفه ای به پستم خورد نخوندمش
تا امروز ! همین که خوندمش فک کردم با شما به اشتراکش بزارم . موضوعش هس شاد زیستن . نصیحت های خوبی داره توش ... پشنهاد می کنم بخونینش ...برای دانلود رو لینک کلیک کنید .
دانلود
+
نوشته شده در
89/02/17ساعت 16:51 توسط بردیا
|
من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم
از زن و غر زدن روز و شبش آزادم
نه کسی منتظرم هست که شب برگردم
نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم
زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب
نرود از سر ذلت به هوا فریادم
“هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست”
نکته ای بود که فرمود به من استادم
شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور
چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم
هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند
محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!)
زن نگیر - از من اگر می شنوی- عاقل باش!
مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم
مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم
نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم!
هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم
نه برای دل هر دختر و زن فرهادم
الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: “من
از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟”
پ ن : 


+
نوشته شده در
89/01/25ساعت 13:51 توسط بردیا
|
کبوتران در دام افتاده همه با هم شروع به پرواز کردن آن هم به جهت های مختلف! صیاد هم داشت سرمیرسید تا آنها را بگیرد! آنها فقط زمانی توانستند از تور فرار کنند که جملگی به سمت یک هدف حرکت کردند...
+
نوشته شده در
89/01/23ساعت 23:25 توسط بردیا
|